هستى شناسى (خداشناسى) تذكّر در إرتباط با شناخت هستى همانطور كه قبلاً گفته شد آنچه موردنظر است شناخت كلى و عقلانى است نه شناخت تجربى و به عبارت دیگر گاهى هستى از جهت خاصى مورد بررسى قرار مى گیرد، در این صورت علم خاصى را تشكیل مى دهد مانند علم فیزیك، شیمى، روان شناسى، گیاه شناسى، طب و امثال آنها؛ چنین شناختى موردنظر و بحث نیست بلكه مقصود از شناخت موردنظر، شناخت كلى است، مثل این كه: هستى و جهان به خود قائم است یا نیازمند؟ جهان، اول و آخر دارد یا نه؟ آیا موجود معدوم و معدوم، موجود مى شود یا خیر؟ آیا پس از حیات دنیوى، زندگى دیگرى وجود دارد یا نه؟ با توجّه به مسائل فوق مى گوییم، بطور كلى دو نظر در شناخت هستى وجود دارد. 1 ـ نظر كسانى كه مى گویند هستى منحصر به مادّه است و جز مادّه و مادّیّات چیز دیگرى وجود ندارد و هستى مساوى با مادّه است و حیات از آثار مادّه است. 2 ـ نظر دیگر این است كه مادّه بخشى از هستى است و هستى و موجودات منحصر به مادّه نیستند بلكه ماوراء مادّه، حقیقتى غیرمادّى وجود دارد كه مادّه و مادّیّات به او وابسته است و آن حقیقت به خود متكى است و هیچ یك از خواص و آثار مادّه را ندارد. گروه اول در طول تاریخ در توجیه جهان هستى، نظریّات مختلف و گوناگونى ارائه داده اند كه أهم آنها توجیهات زیر است: الف) مادّه (ذرّات متراكم كه از آثار آن حس شدن، وزن، سختى، نرمى، اشغال مكان و بُعدهاى سه گانه طول و عرض و عمق داشتن مى باشد) أزلى و أبدى است، و همچنان بوده و هست و خواهد بود و نیاز به چیزى ندارد و جهان با تمامى انواع گوناگون موجوداتش از مادّه نشأت گرفته است و بس و هر ذرّه اى را ثقل و سنگینى است كه عمودى او را حركت مى دهد و تشكیل موجودات، همان اجتماع ذرّات، و از بین رفتن موجودات، همان تفرقه ذرّات مادّه مى باشد و ذرّات أزلى و أبدى هستند. مى گویند جهان و هستى با این فرض و توجیه، نیازى به علّت خارجى ندارد و از هر سبب خارجى بى نیاز است و همه پدیده ها كه در خارج یافت مى شود بر اثر تصادف است نه آن كه به اراده حكیمانه اى بستگى داشته باشد و هرگز هدفى در پیدایش پدیده ها در كار نیست؛ از نظر این گروه از مادّیّون و ماتریالیستها حركت مادّه، حركت مكانیكى و انتقالى است نه حركت دینامیكى و درونى. موریس كنفورت در كتاب ماتریالیسم دیالكتیك(1) مى نویسد: «آن نوع ماتریالیسمى كه در گذشته به وسیله بورژوازى انقلابى بوجود آمد ماتریالیسم مكانیكى بود، این ماتریالیسم جانشین مفاهیم ماتریالیستى كهن شد و برطبق آن مفاهیم جهان از ذرّات مادّى تغییرناپذیر (اتمها) تشكیل مى شد و فعل و انفعالات این ذرّات تمام پدیده هاى طبیعت را بوجود مى آورد، همین نظر بعدها مى كوشد كه طرز كار طبیعت را از روى طرز كار یك ماشین درك كند؛ این نوع ماتریالیسم در زمان خودش یك آئین مترقّى و إنقلابى بود ولى سه ضعف بزرگ دارد: 1 ـ مفهوم ذرّات همه توان را ضرورى مى شمارد. 2 ـ مى كوشد كه تمامى پروسه ها (جریانات) را به حد یك دور فعل و انفعالات مكانیكى تنزّل دهد و بنابراین نمى تواند تكامل و ظهور كیفیات جدید و انواع پروسه هاى نو را در طبیعت تشریح كند. 3 ـ تكامل اجتماعى و فعالیت اجتماعى انسان را نمى تواند تبیین كند و منجر به یك مفهوم انتزاعى از ماهیّت انسان مى شود».(2) ب) جمع دیگرى از گروه اول (ماتریالیست ها یا مادّیّون) مى گویند كه جز مادّه و مادّیّات و آنچه محسوس است حقیقت دیگرى وجود ندارد و ماوراى مادّه چیزى نیست، ولى اصول و ضوابط چهارگانه اى را معتقدند كه با آن اصول به نظر خود، تكامل در خلقت و جهان را توجیه نموده و هستى و جهان را محكوم آن اصول دانسته و با آن اصول تمامى پدیده هاى هستى را در بُعد فلسفى و تاریخى و اقتصادى توجیه مى نمایند. این گروه (ماتریالیسم دیالكتیك) مى گویند كه ماتریالیسم مكانیكى حركت را در مادّه معتقد نیست بلكه حركت را براى مادّه معتقدند و با این توجیه، تكاملى براى مادّه نخواهد بود و مى گویند فرق است بین حركت درونى سیبى كه بر درخت است و به كمال خود مى رسد و حركت پرگار كه در آن تكاملى نیست.
اصول فلسفه دیالكتیك 1 ـ تضادّ 2 ـ تغییر و حركت 3 ـ تأثیر متقابل 4 ـ جهش و انقلاب صاحب كتاب ماتریالیسم دیالكتیك مى گوید: در درون مادّه حالت تضادّ و تناقض است (تز و آنتى تز، اصل اول) و این تضاد درونى موجب حركت و تغییر در مادّه مى شود (اصل دوم) و این تغییر و حركت درونى سبب تأثیر متقابل در درون مادّه مى گردد (اصل سوم) و تأثیر متقابل موجب جهش و پیدایش شىء آخر سنتز مى شود (اصل چهارم). به عبارت دیگر، تضاد (تز و آنتى تز) و حركت حاصله از آن دو و تأثیر آن دو بر یكدیگر موجب پدیده كاملتر از آن دو و تبدیل به مادّه دیگر (سنتز) مى گردد و در حقیقت معلول از بطن علّت به وجود مى آید و معلول نقیض علّت خود مى باشد، سپس معلول رشد و نمو كرده و علّت خود را در برمى گیرد آنگاه با یك جهش تركیب جدیدى (سنتز) بوجود مى آید و این موجود جدید باز به نوبه خود جریان گذشته در او تحقّق مى یابد؛ یعنى نقیض خود را در بطن خود بوجود آورده و تز و آنتى تز تشكیل یافته و بعد به سنتز مبدل مى گردد و این توجیه، جهان و هستى را از علّت خارجى بى نیاز نموده و نفى حقیقت ماوراء مادّه را مى نماید. موریس كنفورت در كتاب ماتریالیسم دیالكتیك مى نویسد: «ماتریالیسم مكانیكى فرضهاى جزمى معیّنى دارد: 1 ـ این كه جهان شامل اشیاء یا ذرّات دائمى و پایدارى است كه خصوصیّات قطعى و ثابت دارند. 2 ـ این كه ذرّات مادّه ماهیتاً بى تحرّك هستند و هیچ گاه تغییرى واقع نمى شود مگر در اثر عملكرد یك علّت خارجى. 3 ـ این كه تمام حركات و تمام تغییرات را مى تواند به حدّ فعل و انفعالات مكانیكى ذرّات مجزاى مادّه تقلیل داد. 4 ـ این كه هر ذره ماهیّت ثابت خودش را مستقل از همه چیزهاى دیگر دارد و این كه مناسبات بین اشیاء مجزا، صرفاً مناسبات خارجى است».(3) ماتریالیسم دیالكتیك با غلبه و پشت سر گذاشتن موضع جزمى مكانیكى اعلام مى دارد كه جهان یك مجتمع از أشیاء نیست بلكه مجتمعى از پدیده ها است و این كه حركت مادّه شكلهاى بى نهایت متنوعى به خود مى گیرد، كه یكى از دیگرى نشأت مى گیرد و تبدیل به دیگرى مى شود و این كه اشیاء نه به مثابه واحدهاى منفرد مجزّا، بلكه در مناسبت و إرتباط متقابل اساسى وجود دارند.(4) و نیز در كتاب مذكور مى نویسد: «بنابراین در ماتریالیسم دیالكتیكى یك مفهوم ماتریالیستى وجود دارد كه از نظر محتوا بسیار غنى تر و جامعتر از ماتریالیسم مكانیكى پیشین است».(5) و مى نویسد: «ماركس و انگلس با تعقیب جنبه انقلابى نظریات هگل و آزاد كردن آن از محدودیتهاى ایده آلیستى مفهوم ماتریالیست دیالكتیكى تكامل را بنیاد نهادند. كلید فهم تكامل در طبیعت و جامعه و جهشها و وقفه ها در تداوم كه مشخصه تمام تكامل حقیقى است، در تشخیص تضادهاى درونى و گرایش هاى مختلف متناقض كه در تمام پروسه ها عمل مى كنند نهفته است. این كشف ماركس و انگلس، یك انقلاب در فلسفه بود و آن را تبدیل به یك سلاح انقلابى براى طبقه كارگر و شیوه اى براى فهم جهان به منظور تغییر آن كرد».(6)
بررسى نظریّات یاد شده با توجّه به آنچه گفته شد صرف نظر از بررسى تفصیلى اصول چهارگانه دیالكتیك (كه تفصیل آن نیاز به نوشته مستقل دارد و نیازى هم به تفصیل آن نیست) گفتار مادّیّون (ماتریالیست ها) را بررسى نموده و با ذكر مطالبى كه ذیلاً تذكّر داده مى شود حقیقت امر روشن و بطلان اندیشه و نظریّات آنان آشكار خواهد شد. مطلب اول: توجیهات یاد شده ماتریالیسم مكانیكى و ماتریالیسم دیالكتیكى فرضیّه اى بیش نیست و حقیقتى غیرمادّى و به خود قائم را كه هستى و جهان به او بستگى داشته باشد نفى نمى كند، بنابراین ماتریالیستها و مادّى گراها نمى توانند نفى ماوراء طبیعت و ماوراء مادّه را نموده و حقیقتى غیرمادّى را إنكار نمایند. یكى از اشتباهات آنان این است كه نیافتن خود را، گواه بر نبودن گرفته اند؛ نهایت چیزى كه بتوانند بگویند این است كه بصورت یك احتمال و فرضیه توجیه و تفسیر خود را در شناخت هستى ارائه دهند و فرضیه خود را مورد بررسى قرار داده تا در بررسى دقیق به چه نتیجه اى منتهى گردد. مطلب دوم: باید دانست كه مسأله شناخت هستى و این كه آیا هستى منحصر به مادّه است یا حقیقتى وراء مادّه وجود دارد شناختى است عقلى، نه تجربى و به عبارت دیگر شناخت یاد شده شناختى است كه ابزار حس به آن راه ندارد و انتظار رسیدن به آن شناخت از راه تجربه و حس، انتظارى است بى مورد، زیرا فرض این است كه حقیقت غیرمادّى و ماوراء طبیعت همان طور كه از نفس این جمله (حقیقت غیرمادّى) إستفاده مى شود از دسترس حس خارج است بنابراین چنین شناختى، شناخت عقلانى و در إرتباط با اندیشه با إستفاده از حواس و هستى معنا خواهد داشت نه آن كه حقیقت غیرمادّى زیر چاقوى تشریح و در آزمایشگاهها جست وجو گردد. اكنون مى گوییم فرضیّه مادّییّن و تمامى گروه هاى ماتریالیست و همه مكتبهاى ماتریالیسمى مبتنى و متكى بر أصالت مادّه و أزلى و أبدى بودن مادّه و بى نیازى آن از علّت است. بدیهى است كه اگر نیازمندى و احتیاج به غیر و حدوث مادّه ثابت شود أساس مكتب ماتریالیسم نابود و كاخ و بناى افكار آنها منهدم خواهد شد. اكنون قسمتى از دلایل نیازمندى و حدوث مادّه را متذكّر مى شویم: 1 ـ مادّه متحرك است و حركت مادّه خواه مكانیكى و إنتقالى، یا دیالكتیكى و درونى از دو صورت بیرون نیست: الف) حركت، ذاتى و لازمه مادّه است. ب) حركت، ذاتى و لازمه مادّه نیست بلكه عارض بر مادّه است. در فرض اول مى گوییم، بدیهى است كه حركت حادث و مسبوق به عدم است (چه این كه هر فرد از حركت كه پدید مى آید متوقف بر زوال حركت قبل از آن مى باشد پس حركت، پدیده و مسبوق به عدم است و معدوم هم مى شود) و هر فرد از حركت به هر معنایى كه براى حركت درنظر گرفته شود حادث است و چون طبق فرض اول حركت ذاتى و لازمه ذات مادّه است پس مادّه همیشه همراه با حركت است و فرض مادّه بدون حركت امكان ندارد و چون حركت حادث است آنچه همراه و ملازم با حادث است نیز حادث مى باشد پس مادّه حادث است. در خصوص فرض دوم (حركت لازمه مادّه نیست) مى گوییم حركت لازمه مادّه نیست ولى مادّه متحرّك است، پس حركت عارض بر مادّه است؛ بدیهى است كه عارض هر شىء نیازمند به علّت است. بنابراین عروض حركت بر مادّه و متحرّك بودن آن دلیل بر نیازمندى مادّه به علّت است و روشن است كه هر نیازمند به علّت، نمى تواند أصالت داشته و قائم به خود باشد بلكه حادث و وابسته به غیر است. 2 ـ مادّه داراى شكل و هیئت است و شكل و هیئت ذاتى مادّه نیست و هر چه ذاتى شیئى نباشد و به آن متّصف گردد نیازمند به علّت خارج از آن شىء خواهد بود، در نتیجه مادّه نیازمند به علّت خارج از خود و غیرمادّى مى باشد. توضیح این كه مادّه داراى شكل و هیئت است بدیهى است، مقدمه دوم هم كاملاً روشن است، (شكل و هیئت ذاتى مادّه نیست) زیرا اگر شكل و هیئت، ذاتى مادّه باشد باید هر شكلى كه براى مادّه فرض شود تبدیل و تغییر نپذیرد در حالى كه تغییر و تبدیل شكل و هیئت مادّه، قطعى و روشن است و مادّه شكلهاى گوناگون مى پذیرد و از طرفى مادّه داراى شكل مى باشد و بدون شكل امكان ندارد، بنابراین باید علّتى خارج از مادّه، شكل و هیئت را به آن بدهد و در نتیجه مادّه محتاج به علّت است پس مادّه نمى تواند اصل اوّل و قائم به خود و مستقل باشد. 3 ـ مادّه بدون شكل و هیئت امكان ندارد بلكه همیشه همراه با شكل و هیئت است و شكل و هیئت حادث و مسبوق به عدم است، پس مادّه هم كه ملازم با شكل و هیئت است حادث مى باشد. اگر گفته شود كه افراد شكل و هیئت، حادث و مسبوق به عدم است ولى اصل شكل و هیئت قدیم و أزلى است، مى گوییم اصل شكل و هیئت، معنا و مصداق خاصى جز فردفرد هیئت و شكل ندارد و بدیهى است كه فردفرد شكل و هیئت هر چند فرض شود، حادث و مسبوق به عدم است. 4 ـ مادّه مركّب است و هر مركّبى نیازمند و حادث است. در نتیجه مادّه حادث و نیازمند خواهد بود و حقیقتى نیازمند و حادث نمى تواند اصل أوّلى هستى و جهان باشد. توضیح: مادّه مركّب است زیرا عرض و طول و عمق دارد و داراى بُعدهاى سه گانه و قابل تقسیم مى باشد، پس مركّب است و هر مركّبى نیازمند و حادث است، زیرا هر مركّبى به أجزاء خود محتاج است، چه این كه مركب غیر از فردفرد اجزائش مى باشد، ولى به اجزاء خود وابسته است، بنابراین مادّه محتاج و نیازمند است و بدیهى است كه محتاج و نیازمند نمى تواند أصل أوّلى هستى و جهان باشد. 5 ـ مادّه مركّب است و هر مركّبى احتیاج به علّت خارج از خود (تركیب كننده) دارد و در نتیجه مادّه محتاج و نیازمند به غیر خود مى باشد. توضیح: بدیهى است مادّه مركب مى باشد، زیرا داراى بُعدهاى سه گانه و قابل تقسیم است و هر مركّبى نیازمند است زیرا هر مركّبى قابل تقسیم بوده و تركیب، ذاتى مركّب نیست و الاّ قابل تقسیم نبود. و هر چه ذاتى شیئى نیست آن شىء كه به آن متصف است براى اتصاف به آن نیازمند به علّت خواهد بود، بنابراین مادّه محتاج است و نمى تواند أصل أوّلى و قائم به خود باشد. 6 ـ حرارت جهان رو به ضعف مى گذارد و از نظر علمى ثابت شده است كه روزى جهان داراى حرارت متشابه مى گردد و حرارت چنان كم و كاسته مى شود كه جاى زندگى براى جانداران نخواهد بود بدیهى است كه این قانون (ترمودینامیك) با أوّل نداشتن جهان سازگار نیست بلكه مى رساند كه جهان مسبوق به عدم است. آنچه گفته شد؛ در إرتباط با بطلان أصل ماتریالیسم و أصالت مادّه مى باشد و در خصوص اصول ماتریالیسم مكانیكى و دیالكتیكى و بطلان هر یك از آن اصول از جهت عدم تعمیم و كلّیّت آنها و دیگر إشكالاتى كه بر آنها وارد است نوشته دیگرى لازم است كه در حدود بحث ما نیازى به آن نمى باشد و فقط به ذكر یك مطلب در مورد اصول مزبور إكتفا مى شود. اصول یاد شده در جهت توجیه حركت تكاملى موجودات و جهان است و بدیهى است كه چنین حركت تكاملى بدون نظم و نظام دقیق و متناسب و حساب شده متّكى به علم محیط، امكان ندارد، پس فرض توجیه جهان با اصول دیالكتیك بدون آگاهى، كه أساس مكتب دیالكتیك است بطلانش بدیهى است.
نتیجه: با توجّه به دلایلى كه براى حدوث و نیازمندى مادّه گفته شد، بدیهى است كه مادّه نمى تواند أصل أوّل و مستقل و أساس هستى باشد بلكه به حقیقتى غیرمادّى محتاج و وابسته است و در نتیجه مكتبهاى مختلف مادّى كه أهمّ آنها دو مكتب یاد شده (ماتریالیسم مكانیكى و ماتریالیسم دیالكتیكى) است بى أساس و بنیادش متزلزل و پوچ مى باشد. * * *(دروس اعتقادی/آیت الله سیدان/17_28)